تبليغاتX
پلاک هشت - تجربه عشق
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در جزیره ای زیباتمام حواس زندگی میکردند شادی ،غم،غرور،عشق و... 

 

 روزی خبررسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

    

 همه ساکنان جزیره قایق هایشان راآماده کردندوجزیره را ترک کردند.

 

  اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود .

  

 وقتی جزیره به زیر آب می رفت،عشق از ثروت که با قایقی

  

  با شکوه جزیره را ترک می کرد

   

  کمک خواست وبه او گفت:آیا می توانم باتو همسفر شوم؟

   

  ثروت گفت:نه مقدار زیادی طلا ونقره داخل قایقم هست

  

   ودیگرجایی برای تو وجودندارد.

   

 پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

  

  غرور گفت:نه،نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت

    

 خیس وکثیف شده قایق زییای مراکثیف خواهی کرد.

  

 غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده

    

 تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلود گفت:آه عشق من

    

 خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تنهاباشم.

     

  عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدا زد.

 

  اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بودکه حتی صدای عشق را هم نشنید.

 

  آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمدو عشق دیگر نا امید شده بود

 

  که ناگهان صدایی سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد.

 

 عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کردنام پیرمرد را بپرسد

  

  وسریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد .

    

  وقتی به خشکی رسیدند پیرمردبه راه خود رفت .

 

  و عشق تازه متوجه شد چقدر به گردنش حق دارد..عشق  نزد

 

 علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت .

   

  واز او پرسید : آن پیرمرد که بود؟

                        

  علم پاسخ داد:زمان 

 

 عشق با تعجب گفت:زمان، اما او چرا به من کمک کرد ؟

 

 علم لبخندی خردمندانه زد وگفت:زیرا تنها زمان قادر به درک

 

  عظمت عشق است.

                

                      وچه زیباست تجربه عشق

                                       

       

+ نوشته شده در  85/12/11ساعت 17:34  توسط   |