شامگاه عصر چهارشنبه بود که راهم را کج کردم طرف بازار تربیت (تبریز). بازار تقریبا خلوت بود و بسیاری از مغازه ها بسته بودند. عده کمی در رفت و آمد بودند. یک خانواده ای از بیست متری من داشتند می آمدند که چهار نفر بودند، شامل یک پدر و یک مادر و یک پسر حدود 10 الی 12 ساله با تیپ فشنی و یک دختر 17 الی 18 ساله ای که در آن سرمای سوزان با آن لباس های نیمه پاییزی چطوری سرما را تحمل می کرد خدا می داند. دختره دست در دست پدرش با ناز و افاده راه می رفت و مادر بیچاره هم عقبتر از همه سرش را پایین انداخته بود و انگاری که اصلا در آنجا نیست. دختره چنان آرایشی کرده بود که حتی در آن هوای گرگ و میش هم آرایش غلیظ ش نمایان بود. پدر که دست دخترش را گرفته بود و هر رهگذری که از کنارشان می گذشت زل می زد توی چشمای او تا نگاهش را از دخترش بگیرد که زیاد هم موفق نمی شد. یک خواهش و تمنای در چشمای پدر بود که انگاری فریاد می زد تو رو خدا به دخترم نگاه نکنید. از دیدن این ماجرا ناراحت شدم و البته به یاد این داستان افتادم:
« جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟. مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری...گه میخوری تو و هفت جد آبادت،خجالت نمی کشی؟... .
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم. حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد، همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ... ».