تبليغاتX
پلاک هشت - حکایت غریبه
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ

مادرش چشم انتظاره ،پدرش دل ناگرانه،پسرش کی می آد خونه،مادرش راحت شه دیگر
پسرش خیلی وقته بارش و بسته و رفته،توی جاده شقایق جاده ای که منتهاش می رسه پیش خدا
دیگه بن بست می شه منزل ائنها اونجاست جای نزدیک خدا در بهشت یار
سالها گذشت ،از اون سفر یه روزی خبر رسید پسر اونها می آید
همه منتظر توی کوچه ها  کوچه آزین به ستارها ،پدر و مادر ،در انتظار
پسر اونها بعد سالهای زیاد  می اومددیدن یار بوی عطرش می آمد  زودتر از اون تو کوچه
ماشینی اومد  پشت اون تابوتی بود  همگی چشم انتظار ما رفتیم جلو مادر و پدر اومد  داخل تابوت هیچی نبود
جزه یه پلاک،یه استخوان دست،با یه انگشتری
اینها همه ،هویت یک مسافره باز مانده از گذشته بود که برگشته بود.
آرام و بی صدا ،خسته،ولی غریبه بود، غریبه ای کنار ما
جای نداشت پیش دلها،جز پیش مادر و پدر
اینها همه حکایته  یک عاشق غریبه بود
یک عاشق غریبه بود

+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 0:5  توسط   |