داستانک شماره دو
(( چشمي را نمي يافت ))
ساعتي بودكه مرد مغازه دار آنجا وايساده بود و مي ديد كه زني چشم از او برنمي دارد، خود را گم كرده بود.
هر كس از آن محل مي گذشت با يك نگاه چپكي عجيبي آن دو را از نظر مي گذراند، و شايد در تفكر نابخرد خودشان هر كدام فكري مي كرده اند و شايد... .
مرد ديگر طاقت نياورد و جلو رفت، تا به زن رسيد داد زد و فش داد و زن را حل داد.
زن نقش بر زمين شد ، به گوشه اي خزيد و آرام دست در كيف خود كرد ، يك عصا در آورد، بلند شد و به راه خود ادامه داد.
او دنبال آدرسي مي گشت ولي چشمي را نمي يافت كه بپرسد.