تبليغاتX
پلاک هشت - زمستانی که بود و رفت

زمستانی که بود و رفت

 

زمستان بود،هوای شهرمان ابری،غبارآلود صد فتنه

زمستان بود و کابوسی که آتش­ها دوباره ردپاشان دست­های کودکان خیمه را می­سوخت

زمستانی که یاران قدیمی،- آه...قدیمی­های همسنگر...-

زمستانی و سرمایی که یاران قدیمی نطفه­ی تردید می­بستند، درون حجله­ی شومی، عروسش ماده گرگی پیر، همان بیدادِ استبداد

درون حجله می­درّید دندانش ردای عهد و پیمان را

صدای پای مِه نزدیکتر می­شد،خدایا وای، این قدیمی دوستان کف بر دهان آورده مشعل­ها چرا خاموش می­کردند؟
چرا در راه بیراهه؟چرا بر گرده­ی مرکب به سوی درّه­ای، ای وای،دوزخ بود.

...

زمستانی که بود و رفت.

خدامردی مسیحا­ دم, عصایش نیل را بگشود.

کلامش نور می­پاشید و «هل من ناصری» این بار، جوابش را هزاران سرو روییدند.

کلامش نور می­پاشید و می­پاشید و پاسخ سرو می­رویید و می­­رویید

...

ابرهای فتنه بی­جان، ماده گرگ پیر دندانش شکسته، موج­های معرفت در  اوج، جوشان و خروشان.

...

 کودکان خیمه آسودند و آتش از عطش بر دامن رودی نمی­افتاد.

خارها در حسرت پاهای کوچک ماند و خنجر در غلافش مرده است این بار.

...

قصه تا اینجا حکایت کرده است، اما خدایا کاش... یاران قدیمیمان،... خدایا کاش...

احسان ترابي

+ نوشته شده در 88/10/17ساعت 20:15 توسط |