اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
الوداع ای ماه رحمت الوداع، ماه تسبیح و عبادت الوداع
الوداع ای ماه غفران و کرم، ماه محرم گشتن دل در حرم
ماه مهمانی مه بخشندگی، ماه رو کردن به راه بندگی
الوداع ای افتتاح نیمه شب، الوداع ای ذکرهای زیر لب
ای ابوحمزه ، خداحافظ مجیر، الوداع ای روضه های دستگیر
الوداع ای یا علی و یا عظیم، الوداع ای یا غفور و یا رحیم
الوداع ای سفره پیغمبری، الوداع ای اشکهای حیدری
روزهای عفو تو از دست رفت ،از کف دل هر چه بود و هست رفت
از در خانت گدا را رد مکن، راه عشق و عاشقی را سد مکن
توشه کن اشک مناجات مرا، تا محرم تا صفر تا کربلا
من که دل خونم ز حق نشناسها، غصهدارم از وداع یاسها
میزنم بر دل شرر با شور و شین، از غم دوری زینب از حسین
منبع: روزی او خواهد آمد...
جهت اطلاع
زین بعد قرار است جهت اطلاع دوستان، صرفا صحبتهای جهت اطلاعی نوشته شود. فرقی نمی کند که چه کسانی مخاطب جهت اطلاع ای ما باشند. ما می گویم انشا الله که گوشی برای شنفتن پیدا شود.
حجاج ابن مدیران
و اما جهت اطلاع عرض کنم، ما که مانده ایم از چه و که انتقاد کنیم. راستش خوب گفته اند که هنرمند باید فرزند زمانه خویش باشد. حالا ما هم یک دست کاری در این سخن فرهخیته و میمون می کنیم و آن را تغییر می دهیم به این عنوان (( وبلاگ نویس جهت اطلاع: باید فرزند زمانه خویش باشد)). پس این سخن حالا کاملا شخصی شد و مختص این وبلاگ.
و اما جهت اطلاع حضرات عزیز عرض می کنیم که طبق شواهد قنبرک، اوضاع جامعه مدیریتی همراه با منشی هاشون قمر در عقرب تشریف دارند. یک خبر سوخته اینکه در دوران اوج فتنه، حجاج ابن مدیران هر استانی، کمکی بالغ بر چند ده میلیارد ناقابل از جیب خزانه مبارک بیت المال نثار خزانه فتنه جوبان راه سبز امریکایی کرده بودند که اگر این رقم را ضربدر تعداد استانها کنیم، می بینیم که واویلا. خبری که ته کشید و سوخت. امیدواریم که صحت نداشته باشد. و اما حکایت بعدی که وجود دارد این است که سی سال است فریاد زدند و فریاد زدیم که بشر جایزالخطاست و خواهران منشی در دفتر حجاج ابن مدیران بزرگ و کوچک کار نگذارید. گوش نکردید و حالا خیلی از این خواهران منشی شده اند زنان دوم مدیران کل و وغیره. و البته عده ای هم به شکل فرانسوی حال می کنند یعنی شعار حاج آقایان مدیران دوست دختر داشته باشند معصیت نیست جانم، قنبرک را بپا.
پ.ن : قنبرک جان جهت استحضار
وبلاگ نویس جهت اطلاع، برای انتشار
حجاج ابن مدیران جهت شوخی
و مردم عزیز جهت داغ دل خوردن
و در آخر:
(( اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا ))
باد می وزد
می توانی در مقابلش
هم
دیوار بسازی
هم
آسیاب بادی
تصمیم با توست.
پس از قرن چهارم میلادی و از زمانی كه امپراطوران روم به مسیحیت گرویدند و عقاید كلیسا را به عنوان آرا و عقاید رسمی ترویج كردند، بنای مخالفت را با حوزههای فكری و علمی آزاد گذاشتند تا این كه سرانجام ژولتی نین، امپراتور روم شرقی در سال پانصد و بیست و نه میلاد مسیح (قرن ششم میلادی) دستور تعطیلی دانشگاهها و بستن مدارس و مراكز علمی را صادر كرد و دانشمندان از بیم جان متواری شدند و چراغ علم و فلسفه در قلمرو امپراتوری روم خاموش شد.
درست در همین زمان بود، قرن ششم میلادی و مقارن با خاموشی چراغ علم و دانش در روم، بزرگترین حادثه تاریخ به وقوع پیوست و شبهجزیره عربستان شاهد بعثت بهترین مخلوق خداوند، محمد امین(ص) شد كه در نخستین گام به فراگیری علم و دانش فراخوانده شد، (بخوان به نام پروردگارت كه آفریدت) و سپس پیروان خود را به آموختن علم و دانش از آغاز تا پایان زندگی با روایت (اطلب العلم من المهد الی اللحد) فراخواند.
... به راستی میتوان گفت كه محمد را این چنین باید از نو دید، از نو شناخت، او را با نگاهی كه اشیا و اشخاص را مینگریم نباید نگریست، باید از روانشناسی، جامعهشناسی و تاریخ، نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد(ص) افكند. او را باید در صف شخصیتهای عظیم تاریخ، قیصران و حكیمان و انبیا دید، در جمع پیامبران بزرگ نشاند و تماشایش كرد.
در این هنگام است كه تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیفناپذیر مینماید كه گویی هرگز او را ندیدهایم و هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمیشناختهایم. برای شناخت دقیق و تصویر كلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، كتاب آن و پیغمبر آن ضروری است و این روش سادهترین، ممكنترین و در عین حال علمیترین و مطمئنترین روش شناخت یك مذهب است.
محمد تركیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنههای مرگبار جنگ میبینیم كه از شمشیرش خون میچكد و پیشاپیش یارانش كه برای كشتن یا كشته شدن بیقراری میكنند، میتازد و گاه وی را میبینیم كه وقتی هر روز در رهگذرش مرد یهودی از بام خانهاش خاكستر بر سرش میریزد و او نرمتر از مسیح، همچون بایزید، روی درهم نمیكشد و یك روز كه از كنار خانه وی میگذرد و از خاكستر مرد خبری نمیشود، میپرسد رفیق ما امروز سراغ ما نیامد؟ و چون میشنود كه بیمار شده است به عیادتش میرود.
در اوج قدرت در آن لحظه كه سپاهیانش مكه را، شهری كه بیست سال او و یارانش را شكنجه داده و آواره كرده است، اشغال كردهاند، بر مسند قدرت اما در سیمای مهربان مسیح، كنار كعبه میایستد و در حالی كه ده هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش، در اطرافش برق میزنند و... میپرسد: ای قریش فكر میكنید با شما چه خواهم كرد؟، قریش كه سیمای مسیح را در این موسایی كه اكنون سرنوشتشان را در دم شمشیر خویش دارد، خوب میشناسند و به چشم میبینند، پاسخ میدهند كه: تو برادری بزرگوار و برادرزادهای بزرگواری و آن گاه با آهنگی كه از گذشت و مهربانی گرم شده است، میگوید: بروید، همگی آزادید.
آری، پس از آن كه به بعثت برانگیخته شد، اولین كسی كه به وی ایمان آورد حضرت علی(ع) بود، علی بود كه با وی همپیمان شد و از آن پس همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خداوند و وفای محمد و دوستی خلق و پارسایی روح، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و پیدا با روح و اندیشه و قلب محمد پیوند یافت.
پیغمبر كه تاریخ آن همه از اراده و تصمیم و قدرتش سخن میگوید و خسروان و قیصران و قدرتمندان حاكم بر جهان آن همه از شمشیرش میهراسند و دشمن از شدت غضبش میلرزد، در عین حال مردی است سخت عاطفی، با دلی كه از كمترین موج محبتی میتپد و روحی كه از نوازش نرم دست صداقتی، صمیمیتی و لطفی به هیجان میآید، در خانه و خانواده نیز چنین است. در بیرون، مرد رزم و سیاست و فرماندهی و قدرت و ابهت است و در خانه پدری مهربان، شوهری نرمخوی و ساده و صمیمی،... وی هرگز نمیكوشید تا خود را مرموز و غیرعادی و موجودی عجیب و غریب در چشمها بنمایاند، بلكه بعكس حتی به مادی بودن تظاهر میكرد، نهتنها از زبان قرآن میگوید كه (من بشری هستم بمانند شما و فقط به من وحی میشود. سوره كهف، آیه صد و ده)... كه همواره اعتراف میكند جز آنچه به من گفته میشود، از چیزی خبر ندارم و در رفتار و زندگی و گفتگویش همه جا میكوشید تا در چشمها شگفتآور و فوقالعاده جلوه نكند و سعی میكرد تا ابهت و جلالی را كه در دلها دارد، بشكند. میگویند روزی پیرزنی نزد وی میآید تا از او چیزی بپرسد. آن همه خبرها و عظمتها كه از او شنیده بود چنان در او اثر میكند كه تا خود را در حضور وی مییابد، میلرزد و زبانش میگیرد، پیغمبر احساس میكند شخصیت و شكوه او وی را گرفته است، ساده و متواضع پیش میآید، به مهر دست بر شانههایش میگذارد و با لحنی كه از خضوع، نرم و صمیمی شده است، میگوید؟ مادر چه خبر است؟ من پسر آن زن قریشیام كه گوسفند میدوشید...
(دکتر علی شریعتی)
یکی از دوستان ایمیلی برام فرستاده بود که داستانکی بود سیاسی و پر درد. صلاح دونستیم که شما هم بخوانید.
سران اغتشاش
موسوی را بازداشت نکنید ؛ قهرمان می شود.
به خاتمی از گل نازکتر نگویید؛ ناراحت می شود.
حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی که استوانه نظام است.
موسوی خوئینی ها که انقلابی است.
صانعی که مرجع تقلید است.
آن یکی که در پاریس با امام بوده.
این یکی که در نجف با امام بوده.
آن دیگری که در ترکیه با امام بوده.
این در هواپیما با امام بوده.
آن دیگری پای پلکان با امام بوده.
این یکی هم که انقلاب ارث پدرش است.
شیخ هم که کلا تعطیل است!
با این حساب سران فتنه، من بودم و اسی سگ دست و علی قالپاق.
![]()
داستانک شماره سه
(( Live Gaza ))
شب خانه نشسته ام و دارم پخش مستقيم مي بينم. شبكه سه فوتبال دارد و من نگاه مي كنم. بارسلون يك گل مي خورد، مارادونا گوشه ورزشگاه مي خندد. مادرم شبكه را عوض مي كند. شبكه خبر، پخش مستقيم جنگ دارد. گوشه تصوير نوشته است: Live Gaza . جنگ تن به تن است. خمپاره اي زوزه مي كشد. خانه اي مي سوزد، كودكي مي ميرد و من دارم پخش مستقيم جنگ مي بينم. صداهاي مي آيد، به عربي حرف مي زنند. تصوير جايي كه مي سوزد. دوربين زوم مي كند و فقط آنجا را نشان مي دهد. حماس بيانيه مي خواند و من ديگر بي خيال فوتبال شده ام.
توي خانه دراز كشيده ام، مادرم پرتقال پوست مي كند با بغض مي خورم و چند فحش آب دار مي دهم.مادرم چپ چپ نگاه هم مي كند، چيزي نمي گويد. او پوست مي كند و من مي خورم و ما با هم داريم پخش مستقيم جنگ مي بينيم. صحنه ديگري را نشان مي دهد. همه جا مي سوزد، دود بسيار است. فريادي به گوش مي رسد، وزير خارجه اسرائيل را نشان مي دهد. باز من فحش مي دهم، اين بار مادرم هم فحش ميدهد: بي شرفاي ديوس، اي حرمزاده هاي عوضي، اي ...
اوضاع وخيم است، همچنان مي زنند، مادرم پرتقال پوست مي كند، فحش مي دهد و ما همچنان پخش مستقيم جنگ مي بينيم. راستي جهان چه پيشرفت كرده است. چون جنگ هم اين روزها پخش مستقيم دارد.
![]()
عکس تزیینی ایست
آقازاده ها ...
آقازاده ها شما آسوده باشيد
رعيت مشغول كار هستند
بخوريد و خوش باشيد
سبيل مبارك باباي تان چرب
دم اليزابت، ملكه فرنگستان گرم
دند ما هم نرم
اصلا زحمت به خودتان ندهيد
ما كار مي كنيم، جان مي كنيم
تا شما آسوده باشيد
حساب هاي بانكي تان پر
بلا دور
اصلا تو اين مملكت كسي نمي تواند بگويد:
جناب، بالاي چشم تان ابروست
شما به كار خود مشغول باشيد
اصلا ملت كيلو چند؟
دولت كيلو چند؟
همين كه شما سر سلامت باشيد
سايه تان مستتام
براي مان كافي ايست
رعيت مشغول جان كندن
شما بخوريد، بياشاميد، خواستيد اصراف هم بكنيد
چه كسي گفته اصراف احرام است
براي شما اصلا
به جان مادرتان، كه مي شود همان ملكه خلق، حالمان خوب است
نگران نباشيد كه پسر بيمارقربانعلي، سه ماه يك بار از امداد
ده تومان مي گيرد؛ حالش هم خوب است.
تازه با همان ده تومان چه كارها كه نمي كند.
مش رجب، آبدارچي شركت رفيقم، دويست تومان مي گيرد
با هفت عايله و خانه اجاره اي، كلي هم خوش اند.
شما بفرمائيد گردش
سواحل هاوايي
جزاير كارائيب
كاخ باتينگهام
با ملكه براي سلامتي هم بزنيد ويسكي
خوش باشيد
نترسيد، كسي نه شما را مي گيرد نه متهم تان مي كند
تا پدر هست شما آقازاده ها نگران نباشيد
بيت المال هنوز هم پر
همش مال شما
آسوده باشيد
رعيت همه در كار
شبانه روز در تلاش
شما
بخوريد و خوش باشيد
آقازاده ها
شما ها كلا آسوده باشيد
رعيت
هنوز جان دارند ...
بالاخره بعد از شش ماه کتاب مجموعه داستانهای کوتاه ام به چاپ رسید.
![]()
دلم می خواهد پرواز کنم
ابرها را در آغوش بکشم
باران را ببوسم
با خورشید برقصم
ماه را ببویم
و
خانه ام را در کنارت بسازم
آه ... اما ... ؟!