تبليغاتX
جهت اطلاع
 

یکی از دوستان ایمیلی برام فرستاده بود که داستانکی بود سیاسی و پر درد. صلاح دونستیم که شما هم بخوانید.

سران اغتشاش

موسوی را بازداشت نکنید ؛ قهرمان می شود.

به خاتمی از گل نازکتر نگویید؛ ناراحت می شود.

حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی که استوانه نظام است.

 موسوی خوئینی ها که انقلابی است.

 صانعی که مرجع تقلید است.

آن یکی که در پاریس با امام بوده.

این یکی که در نجف با امام بوده.

 آن دیگری که در ترکیه با امام بوده.

 این در هواپیما با امام بوده.

آن دیگری پای پلکان با امام بوده.

 این یکی هم که انقلاب ارث پدرش است.

 شیخ هم که کلا تعطیل است!

با این حساب سران فتنه، من بودم و اسی سگ دست و علی قالپاق.

 

+ نوشته شده در 89/04/09ساعت 23:19 توسط سید مهدی میرودودی |

داستانک شماره چهار

(( م . ه ))

 

همه چيز از وقتي شروع شد كه او يك سري مدارك را بر عليه آقاي (( م. ه )) رو كرده بود.

غافل از اينكه (( م. ه‌ )) پدر گردن كلفتي دارد كه خرش حسابي مي ره. نزديك دو سال مبارزه كرد. همه چيز واگذار شد به روز آخر.

 قرار بود هئيت منصفه روز دوشنبه راي را صادر كنند. مدارك كامل بود و محكوم شدن  (( م. ه )) قطعي. وقتي هئيت منصفه راي صادره را اعلام كردند، دنيا بر سرش خراب شد.

 وقتي او را مي بردند زندان، (( م . ه )) لبخند مسخره اي بر لبانش بود.

+ نوشته شده در 89/02/31ساعت 23:30 توسط سید مهدی میرودودی |

داستانک شماره سه

(( Live Gaza  ))

 

شب خانه نشسته ام و دارم پخش مستقيم مي بينم. شبكه سه فوتبال دارد و من نگاه مي كنم. بارسلون يك گل مي خورد، مارادونا گوشه ورزشگاه مي خندد. مادرم شبكه را عوض مي كند. شبكه خبر، پخش مستقيم جنگ دارد. گوشه تصوير نوشته است: Live Gaza . جنگ تن به تن است. خمپاره اي زوزه مي كشد. خانه اي مي سوزد، كودكي مي ميرد و من دارم پخش مستقيم جنگ مي بينم. صداهاي مي آيد، به عربي حرف مي زنند. تصوير جايي كه مي سوزد. دوربين زوم مي كند و فقط آنجا را نشان مي دهد. حماس بيانيه مي خواند و من ديگر بي خيال فوتبال شده ام.

توي خانه دراز كشيده ام، مادرم پرتقال پوست مي كند با بغض مي خورم و چند فحش آب دار مي دهم.مادرم چپ چپ نگاه هم مي كند، چيزي نمي گويد. او پوست مي كند و من مي خورم و ما با هم داريم پخش مستقيم جنگ مي بينيم. صحنه ديگري را نشان مي دهد. همه جا مي سوزد، دود بسيار است. فريادي به گوش مي رسد، وزير خارجه اسرائيل را نشان مي دهد. باز من فحش مي دهم، اين بار مادرم هم فحش ميدهد: بي شرفاي ديوس، اي حرمزاده هاي عوضي، اي ...

اوضاع وخيم است، همچنان مي زنند، مادرم پرتقال پوست مي كند، فحش مي دهد و ما همچنان پخش مستقيم جنگ مي بينيم. راستي جهان چه پيشرفت كرده است. چون جنگ هم اين روزها پخش مستقيم دارد.

+ نوشته شده در 89/02/27ساعت 11:41 توسط سید مهدی میرودودی |

داستانک شماره دو

(( چشمي را نمي يافت ‌))

 

ساعتي بودكه مرد مغازه دار آنجا وايساده بود و مي ديد كه زني چشم از او برنمي دارد، خود را گم كرده بود.

هر كس از آن محل مي گذشت با يك نگاه چپكي عجيبي آن دو را از نظر مي گذراند، و شايد در تفكر نابخرد خودشان هر كدام فكري مي كرده اند و شايد... .

مرد ديگر طاقت نياورد و جلو رفت، تا به زن رسيد داد زد و فش داد و زن را حل داد.

 زن نقش بر زمين شد ، به گوشه اي خزيد و آرام دست در كيف خود كرد ، يك عصا در آورد، بلند شد و به راه خود ادامه داد.

 او دنبال آدرسي مي گشت ولي چشمي را نمي يافت كه بپرسد.

+ نوشته شده در 89/02/16ساعت 22:25 توسط سید مهدی میرودودی |

داستانک شماره یک

نجات

اصلا برايش باور كردني نبود.

خودش مي گفت: امكان ندارد او زنده باشد، چون خودم له اش كرده ام.

ولي فرياد زنش حكايت از آن داشت كه آن موش هنوز زنده است.

 

+ نوشته شده در 89/02/02ساعت 20:1 توسط سید مهدی میرودودی |