اینجا زمین است، ساعت به وقت انسانیت خواب است.
دل عجب موجود سخت جانی است.
هزار بار تنگ میشود، میشکند، میسوزد، میمیرد!
ولی باز هم میتپد.
عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست ، کوری بهتر است
ناتانائیل...
تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری.
تمایزی میان خدا و خوش بختی قائل مشو و همه ی خوش بختی خود را در همین دم قرار بده.
سر چشمه ی همه ی دردسر های تو، ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری. حتی نمی دانی که
از آن میان، کدامین را دوست تر داری و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.
ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همه جا، در جایی دیگر بیابی.
هر آفریده ای نشانه ی خداوند است، اما هیچ آفریده ای نشان دهنده ی او نیست.
همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.
ناتانائیل، همین که می گذری، به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گذرا نیست.
دلبستگی نه ناتانائیل، عشق!
بی گمان می فهمی که این دو، یکی نیستند. از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم
ها، دل تنگی ها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود، به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم.
دغدغه ی زندگی هر کس را به خود او واگذار.
پ.ن:
با تشکر از و عبور باید کرد، که این مطلب از آندره ژید را برایم رساند. خیلی زیباست.
با غم هجر تو ای یار نسازم چه کنم؟
هر روزی که می گذرد
من دوباره می میرم
در کنج دلم
می شمارم
تنها آن لحظه ای را
که با رفتنت
ویران شد
برای همیشه...
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد...
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت:
آری من مسلمانم...
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت:با من بیا.
پیرمردبه دنبال جوان به راه افتاد و با هم چندقدمی از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم. کمکم می کنید؟.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور...
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت:
کوچکتر که بودیم
ایمان مان بزرگتر بود . . .
بادبادک می ساختیم . . .
نمی ترسیدیم باد نباشد . . .!!!
همه شهر بوی یلدایی گرفته است و همگان در تدارک یلدا، هر آنچه را که می خواهند می خرند تا روز چهارشنبه، شبش را یلدایی به پا کنند و خوش باشند.
اما، توی سرمای اين شب طولانی به فکر بی خانه مان هايی که چشم ميزنند زودتر صبح شود هم باشیم ؟.
و اینکه
یک ثانیه از عمر همین یک شب یلدا
باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم
ده قرن ز عمر پسر فاطمه طی شد
بک شب نشد از هجر قیامش بنشینیم
یلدایی تان پیروز.
شامگاه عصر چهارشنبه بود که راهم را کج کردم طرف بازار تربیت (تبریز). بازار تقریبا خلوت بود و بسیاری از مغازه ها بسته بودند. عده کمی در رفت و آمد بودند. یک خانواده ای از بیست متری من داشتند می آمدند که چهار نفر بودند، شامل یک پدر و یک مادر و یک پسر حدود 10 الی 12 ساله با تیپ فشنی و یک دختر 17 الی 18 ساله ای که در آن سرمای سوزان با آن لباس های نیمه پاییزی چطوری سرما را تحمل می کرد خدا می داند. دختره دست در دست پدرش با ناز و افاده راه می رفت و مادر بیچاره هم عقبتر از همه سرش را پایین انداخته بود و انگاری که اصلا در آنجا نیست. دختره چنان آرایشی کرده بود که حتی در آن هوای گرگ و میش هم آرایش غلیظ ش نمایان بود. پدر که دست دخترش را گرفته بود و هر رهگذری که از کنارشان می گذشت زل می زد توی چشمای او تا نگاهش را از دخترش بگیرد که زیاد هم موفق نمی شد. یک خواهش و تمنای در چشمای پدر بود که انگاری فریاد می زد تو رو خدا به دخترم نگاه نکنید. از دیدن این ماجرا ناراحت شدم و البته به یاد این داستان افتادم:
« جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟. مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری...گه میخوری تو و هفت جد آبادت،خجالت نمی کشی؟... .
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم. حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد، همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ... ».