هر روزی که می گذرد
من دوباره می میرم
در کنج دلم
می شمارم
تنها آن لحظه ای را
که با رفتنت
ویران شد
برای همیشه...
اینجا اندلس نیست
تهران است
صدای انقلاب ما هم نیست
حالم از هر چه خطابه است
برادرم
به هم می خورد
این روزها
دیگر بس است
نه سخنرانی کنید ... !
نه آمار دهید ... !
به جای تمام این ها
خطابه تان که تمام شد
لطف کنید
حتما ...
سیفون را بکشید...!
پ ن:
و اما بعد، افسوس.........؟!
تورهای مختلط و عدم نظارت دقیق

وقتی که پای تورها به مناطق سرسبز روستایی باز شد، برخورد مردم آن مناطق متفاوت بود. یادم می آید یکی از همین تورها که به روستای سریل رفته بود، در آنجا پسران و دختران ( دانشجو ) کارهای خلاف عفت عمومی مرتکب شدند، و این باعث شد که اهالی روستای سریل از فردای همان روز هر گونه ورود افراد غریبه به آن روستا را ممنوع کنند. این کار اهالی روستای سریل قابل تقدیر بود که اجازه ندادند افراد سود جو برای سود بیشتر خود، روستای سرسبز و با صفای آنها را تبدیل به مکانی برای کارهای خلاف عفت عمومی پسران و دختران شهری بکنند. انتظار می رفت که بعد از آن ماجرا مسئولان مربوطه در این موارد ورود بکنند و جلوی چنین تورهای را به مناطق دور مثل آبشار گل آخور، کلیسا خرابه، جنگل های ارسباران و .... بگیرند.

ولی در سالهای اخیر چنین تورهای مختلطی کاهش پیدا نکرده است که بیشتر هم شده است. و البته هیچگونه نظارتی هم بر این گونه تورها و مکانهای مورد نظر انجام نمی گیرد. به طور مثال در آبشار گل آخور بارها شاهد صحنه های بسیار زشت از جانب دختران و پسران دانشجو بوده ایم که هر کاری که دلشان می خواهد انجام می دهند و دیگران هم برایشان ارزشی ندارند. و در صورت تذکر برخورد بسیار زننده ای هم می کنند. امیدوار بودیم که مسئولان انتظامی نظارت بیشتری بر چنین مواردی داشته باشند ولی افسوس ... ؟!.

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم ....
چه می خواهی تو از جانم!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی!

خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو
در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی!

خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن
از این بدعت
خداوندا تو مسئولی

خداوندا
تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس
که انسان است و از احساس سرشار است.
(( مرحوم شریعتی (ره) ))

مدرسه های رها شده
مثل اینکه قرار نیست از حیف و میل بیت المال دست برداریم. در روستای حاجی لار* که فقط بیست دقیقه با روستای ارزیل فاصله دارد بچه ها در یک کانتینر، در سرما و گرما درس می خوانند. این در حالیست که (( مدرسه شهید شریفی)) واقع در روستای ارزیل** که در سال 67 تاسیس شده بود، به خاطر ساخت مدرسه جدید، به حال خود رها شده و امروز در حال خراب شدن است.
حال حساب کنید که بچه های روستاهای محروم تر، این مدرسه را با چنین وضعی ببینند، چه حالی پیدا خواهند کرد. می دانید اگر آنها همین مدرسه را در اختیار داشتند دیگر مجبور نبودند در سرمای زمستان و گرمای تابستان، بیست سی نفر در یک کانتینر درس بخوانند. وقتی از اهالی در مورد این مدرسه جویا شدیم گفتند که اعلام کرده اند این ساختمان دچار شکست شده است و دیگر قابل استفاده نیست. ولی با یک نگاه ساده هم می شود فهمید که این مدرسه چیزش نیست و با اندکی تعمیرات دوباره قابل استفاده خواهد شد. این درد را باید چاره کرد. که از یک طرف بسازیم و از طرف دیگر ویران کنیم. در حالی که دیگر فرزندان این آب و خاک، تمام تلاش شان را می کنند و با تمام وجود کسب علم می کنند و فقط نیازمند یک مدرسه ساده مثل همین مدرسه رها شده هستند. امید هست مسئولان محترم به جای رها کردند این مدرسه ها به فکر استفاده صحیح و درست از آنها باشند و اینقدر بیت المال را هدر ندهند.

* : روستای حاجی لار: از روستاهای آذربایجان شرقی، خروانق - ورزقان - تبریز
** : روستای ارزیل : از روستاهای آذربایجان شرقی، خروانق - ورزقان- تبریز
شاهد بیاورم...؟
این روزها که کمتر کسی سودای پرواز دارد، پرواز کرده ها می رسند از راه، و ما را یاد می آوردند که عهد و پیمانی بود که ما شکستیم و آنها نشکستند. آنها ایستادند و ما را توان ایستادن تمام شد. ما یادمان رفت که پریدن برای پرنده هاست، بال برای پرنده هاست. ما دنبال بال درآوردن رفتیم و آنها برای پرواز شدن. روزهایی که دل هامان همه ابری بود، در روزی که عزای هفتمین امام عشق بود. جایی باران زد و جایی رعد و برق. جمعی پرواز کرده رسیدند و جمعی که پروا ز پرواز داشتند رفتند به استقبال و جمعی هم نشستند به تماشا. چه خوب فهمیدند شهدا زیباترین ها را. آنها زیباترین مرگ ها یا شیرین ترین ولادت ها نصیب شان شد، یعنی شهادت ...
بعضی ها فکر نکنند این گمنام انی که در روز غم عشاق رسیدند، یک مشت استخوان بودند و بس. فکر نکنند که آنها مردگانی بودند که پیدا شدند. بلکه پیدا بودند و زنده. پرسید: مگر مردگان هم شهید می شوند که ما شهید شویم!؟، گفت شهادت، تنها برای زنده هاست. آنانکه یک عمر مرده اند، یک لحظه هم شهید نخواهند شد.

میثاق شهادت وثیق تر از زندگی است. چه، می توان زنده بود و زنده نماند. یا حتی زنده بود و زنده نبود؛ ولی هر که شهید بود شهید خواهد ماند. باور تان اگر نمی شود که می شود زنده بود و نبود، مرا ببینید!، و اگر زنده نبود و بود، شهدا را بنگرید. فرق بین ما و شهید این است که شهید می گوید او، و ما می گویم من...، ما همیشه عقب تریم. مرز بین مردن و شهادت خون نیست، خود است. امروز ما گرفتار خودیم و از این زندان خود کی رهایی خواهیم یافت... .
امروز ما شرمنده شدیم در محضر جمعی که از پیش خدا بر می گشتند. امروز حرفی نداشتیم که در مقابل حرف آنان بزنیم. آنان ولایت را دیدند و ولایت را نگاه داشتند و با ولایت رفتند در محضر حق. ولی ما با ولایت چه کردیم. اگر گوش به نجوای گمنامان با نام می سپاردیم، یقین آنها می گفتند ما با روح الله ماندیم و با روح الله رفتیم و شما هم چنین کنید با علی و به ولایت علی.
آنها آمدند تا بگویند به فکر پرواز نباشید که پرواز برای انسان نیست. انسان فقط پرواز می شود ...، اوج نمی گیرد، عروج می گیرد ... . باور اگر ندارید، شاهد بیاورم ...؟!
خواستم در مورد این عکس مطلبی بنویسم دیدم عکس بطور کلی خودش گویاست
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
بیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
قیصر امین پور