هر روزی که می گذرد
من دوباره می میرم
در کنج دلم
می شمارم
تنها آن لحظه ای را
که با رفتنت
ویران شد
برای همیشه...
عمّار، مردمی ترین اسم ایست که در تاریخ سراغ داریم. عمّار یعنی تبیین کننده گان حق و حقیقت و عدالت. جشنواره عمّار هم نمی خواهد چیزی جز این بگوید. یعنی رسالتش، رسالت عمار (ره) است و بس. عمّاری که پیامبر(ص) درباره اش چنین فرموده اند: هر جبهه ای که عمّار در آن حضور داشته باشد، آن جبهه حق و حقیقت است. و عمّار همیشه با علی در جبهه حق بود و مشغول تبیین حق و حقیقت و عدالت.
جشنواره مردمی فیلم عمّار که بعد از فرمایش حضرت آقا « أین عمّار»، شکل گرفت. امسال مسیر ش حرفه ای تر و جدی تر شده و وارد فاز جدیدی شده است که بخشهای مختلف سینمای ایران بخصوص شاخه مستند آن را به شدت به چالش کشیده است. با توجه به این که جبهه اپوزیسیون و سکولار سینمای ایران نزدیک نود درصد فرهنگ این کشور را در اختیار دارند به شدت خطر را احساس کرده اند. خطر جشنواره مردمی عمّار و فیلم هایش را. فیلمهای مثل «یزدان تفنگ ندارد»، «مهار نشده»، «دوپینگی ها» و ده ها فیلم دیگر نشان دادند که بخش ارزشی بالاخره بعد از سی سال احساس کرده است که باید تنها قله تسخیر نشده مهم جمهوری اسلامی ایران، یعنی شاخه فرهنگ و بخصوص فیلم، را فتح کرده و پیش روند. البته اگر نبودند همین بچه های دانشجویی که به گفته بعضی ها کار دانشجو فقط درس خواندن است، همین کارها هم صورت نمی گرفت. جشنواره امسال نشان داد که فرزندان ارزشی آقا سید علی، از نبردهای پارتیزانی و چریکی و جزیره ای در عرصه فرهنگ خسته شده اند و رو آورده اند به وحدت. وحدتی که حضرت روح الله فرموده بودند. تاسیس گروه های فیلم سازی مثل سفیر و آرمان و چند گروه دیگر در شهرستانها نوید رسیدن بهار آزادی در عرصه فرهنگ را می دهد.
امید است برای سال آینده تمام کاستی های امسال جشنواره مردمی فیلم عمّار کم شده و با برنامه ریزی و حضور پررنگ بچه های فیلم ساز و مهیا شده ساخت آثار بهتر، جشنواره نود و یک عمّار، جای خود را به عنوان یک جشنواره مستقل قدرتمند، چه در عرصه داخلی و چه در عرصه بین الملل تثبیت کرده و حقانیت خود را به اثبات رساند. انشاالله.
نهم صفر یکهزار و چهار صد و سی و سه
روز اختتامیه دومین
جشنواره مردمی فیلم عمّار
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد...
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت:
آری من مسلمانم...
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت:با من بیا.
پیرمردبه دنبال جوان به راه افتاد و با هم چندقدمی از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم. کمکم می کنید؟.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور...
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت:
کوچکتر که بودیم
ایمان مان بزرگتر بود . . .
بادبادک می ساختیم . . .
نمی ترسیدیم باد نباشد . . .!!!