داستانک شماره چهار
(( م . ه ))
همه چيز از وقتي شروع شد كه او يك سري مدارك را بر عليه آقاي (( م. ه )) رو كرده بود.
غافل از اينكه (( م. ه )) پدر گردن كلفتي دارد كه خرش حسابي مي ره. نزديك دو سال مبارزه كرد. همه چيز واگذار شد به روز آخر.
قرار بود هئيت منصفه روز دوشنبه راي را صادر كنند. مدارك كامل بود و محكوم شدن (( م. ه )) قطعي. وقتي هئيت منصفه راي صادره را اعلام كردند، دنيا بر سرش خراب شد.
وقتي او را مي بردند زندان، (( م . ه )) لبخند مسخره اي بر لبانش بود.
داستانک شماره سه
(( Live Gaza ))
شب خانه نشسته ام و دارم پخش مستقيم مي بينم. شبكه سه فوتبال دارد و من نگاه مي كنم. بارسلون يك گل مي خورد، مارادونا گوشه ورزشگاه مي خندد. مادرم شبكه را عوض مي كند. شبكه خبر، پخش مستقيم جنگ دارد. گوشه تصوير نوشته است: Live Gaza . جنگ تن به تن است. خمپاره اي زوزه مي كشد. خانه اي مي سوزد، كودكي مي ميرد و من دارم پخش مستقيم جنگ مي بينم. صداهاي مي آيد، به عربي حرف مي زنند. تصوير جايي كه مي سوزد. دوربين زوم مي كند و فقط آنجا را نشان مي دهد. حماس بيانيه مي خواند و من ديگر بي خيال فوتبال شده ام.
توي خانه دراز كشيده ام، مادرم پرتقال پوست مي كند با بغض مي خورم و چند فحش آب دار مي دهم.مادرم چپ چپ نگاه هم مي كند، چيزي نمي گويد. او پوست مي كند و من مي خورم و ما با هم داريم پخش مستقيم جنگ مي بينيم. صحنه ديگري را نشان مي دهد. همه جا مي سوزد، دود بسيار است. فريادي به گوش مي رسد، وزير خارجه اسرائيل را نشان مي دهد. باز من فحش مي دهم، اين بار مادرم هم فحش ميدهد: بي شرفاي ديوس، اي حرمزاده هاي عوضي، اي ...
اوضاع وخيم است، همچنان مي زنند، مادرم پرتقال پوست مي كند، فحش مي دهد و ما همچنان پخش مستقيم جنگ مي بينيم. راستي جهان چه پيشرفت كرده است. چون جنگ هم اين روزها پخش مستقيم دارد.
داستانک شماره دو
(( چشمي را نمي يافت ))
ساعتي بودكه مرد مغازه دار آنجا وايساده بود و مي ديد كه زني چشم از او برنمي دارد، خود را گم كرده بود.
هر كس از آن محل مي گذشت با يك نگاه چپكي عجيبي آن دو را از نظر مي گذراند، و شايد در تفكر نابخرد خودشان هر كدام فكري مي كرده اند و شايد... .
مرد ديگر طاقت نياورد و جلو رفت، تا به زن رسيد داد زد و فش داد و زن را حل داد.
زن نقش بر زمين شد ، به گوشه اي خزيد و آرام دست در كيف خود كرد ، يك عصا در آورد، بلند شد و به راه خود ادامه داد.
او دنبال آدرسي مي گشت ولي چشمي را نمي يافت كه بپرسد.
![]()
عکس تزیینی ایست
آقازاده ها ...
آقازاده ها شما آسوده باشيد
رعيت مشغول كار هستند
بخوريد و خوش باشيد
سبيل مبارك باباي تان چرب
دم اليزابت، ملكه فرنگستان گرم
دند ما هم نرم
اصلا زحمت به خودتان ندهيد
ما كار مي كنيم، جان مي كنيم
تا شما آسوده باشيد
حساب هاي بانكي تان پر
بلا دور
اصلا تو اين مملكت كسي نمي تواند بگويد:
جناب، بالاي چشم تان ابروست
شما به كار خود مشغول باشيد
اصلا ملت كيلو چند؟
دولت كيلو چند؟
همين كه شما سر سلامت باشيد
سايه تان مستتام
براي مان كافي ايست
رعيت مشغول جان كندن
شما بخوريد، بياشاميد، خواستيد اصراف هم بكنيد
چه كسي گفته اصراف احرام است
براي شما اصلا
به جان مادرتان، كه مي شود همان ملكه خلق، حالمان خوب است
نگران نباشيد كه پسر بيمارقربانعلي، سه ماه يك بار از امداد
ده تومان مي گيرد؛ حالش هم خوب است.
تازه با همان ده تومان چه كارها كه نمي كند.
مش رجب، آبدارچي شركت رفيقم، دويست تومان مي گيرد
با هفت عايله و خانه اجاره اي، كلي هم خوش اند.
شما بفرمائيد گردش
سواحل هاوايي
جزاير كارائيب
كاخ باتينگهام
با ملكه براي سلامتي هم بزنيد ويسكي
خوش باشيد
نترسيد، كسي نه شما را مي گيرد نه متهم تان مي كند
تا پدر هست شما آقازاده ها نگران نباشيد
بيت المال هنوز هم پر
همش مال شما
آسوده باشيد
رعيت همه در كار
شبانه روز در تلاش
شما
بخوريد و خوش باشيد
آقازاده ها
شما ها كلا آسوده باشيد
رعيت
هنوز جان دارند ...
بالاخره بعد از شش ماه کتاب مجموعه داستانهای کوتاه ام به چاپ رسید.
![]()
داستانک شماره یک
نجات
اصلا برايش باور كردني نبود.
خودش مي گفت: امكان ندارد او زنده باشد، چون خودم له اش كرده ام.
ولي فرياد زنش حكايت از آن داشت كه آن موش هنوز زنده است.