تبليغاتX
جهت اطلاع

اصطلاح جذاب نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شده‌است : nostos که به معنی بازگشت به خانه‌است و algia که معنی «درد» می‌دهد. واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد ، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه است ، تعریف کرده‌است. نوستالژی nostalgia را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته ، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه است.

خوب اینها چه ربطی به من و شما دارد. راستش چندی پیش سعی کردم که نقل مکان کنم به یک سرویس دهنده دیگه و بنا بر دلایل شخصی دیگه در بلاگفا چیزی ننویسم. خوب رفتیم و وبلاگ(( هذیانهای من و ...))  را ساختم ویه جورایی نقل مکان کردم به این وبلاگ. ولی خوب نمی دونم چرا یه جوری شدم. جستجو کردم و آخرسر رسیدم به همین واژه نوستالژی. معنی اش کامل بالا آمده، ولی ذره ای که فکر کردم رسیدم به اینکه تمام این یه جوری شدن ها برای بازگشت به خانه نبوده بلکه برای دوستان بوده که دلم براشون تنگ شده بود. البته تحقیق که کردم دریافتم که همین حس نوستالژی در مورد انسان هم می تواند کاربرد داشته باشد. خوب برای اینکه کم نیارم تصمیم گرفتم که بعد از این گاهی در این ور بنویسم و گاهی در آنور. این هم یک روش است دیگر. خلاصه اش اینکه آقایایون و خانوم ها راستش دلمون واستون تنگ شده بود.

یا حق

 

+ نوشته شده در 87/11/24ساعت 20:50 توسط سید مهدی میرودودی |

<a href='http://img.villagephotos.com/p/2008-9/1323938/wloujb.jpg'><img src='http://thumbs.villagephotos.com/24236505.jpg'></a>

خواب عجیبی بود. وقتی وارد اتاق شدم عمو خسرو داشت نقشی رو با تمام احساسش بازی می کرد؛ مثل همیشه پر احساس و حرفه ای. نمی دونم اونجا چی کار می کردم. وقتی وارد شدم یک نگاهی به من انداخت و دوباره نقشش را پی گرفت. شبیه یک تله تئاتر بود یا چیزی مثل اون. چند لحظه ای از ورود من نگذشته بود که به یکباره شروع به لرزیدن کرد، در حال افتادن بود که گرفتمش، آروم خوابوندم روی زمین و دویدم دنبال ماشین، بیرون از اون اتاق چندتا ماشین پارک کرده بودند، اضطراب خاصی داشتم داد و فریاد می زدم و می گفتم: یکی ماشین بیاره عمو خسرو داره می میره. هیچ کس جلو نمی اومد، یه بنده خدایی اومد و بهم گفت تو برو بیارش ماشین من اینجاست بدو. رفتم تو عمو خسرو رو کولش کردم و آوردم بیرون. در ماشین را باز کردیم و عمو خسرو رو گذاشتیم صندلی عقب. ماشین راه افتاد و همچنان سر عمو خسرو روی زانوی من بود و چهره در هم شکسته اش رو نگاه می کردم، انگار گریه هم می کردم. همچنان که می رفتیم احساس کردم عمو خسرو دیگه تکان نمی خوره، نگاش کردم، چشماش به نقطه ای دور و بی انتها دوخته شده بود. آن شب عمو خسرو روی دستانم مُرد.

+ نوشته شده در 87/11/01ساعت 22:20 توسط سید مهدی میرودودی |