دو نفر وایساده بودند و با هم صحبت می کردند.
اولی گفت : می دانی که ما نسل سوخته ایم ؟
دومی : نه بابا ؟
اولی : آره تو این دنیایی امروزی ما دیگه نسل سوخته ایم
دومی : آنوقت به بچه های ما چی می گن ؟
اولی : پدر سوخته !!!!!!!
مبارکتان باشد اعراب که با اسرائیل مسامحه کردید
خوش باشید که دیگر با دلارهایتان کاری ندارند
کار آنها با کودکان غزه هنوز تموم نشده است که بیایند سراغتان
راستی این روزها سری به غزه زده اید
دیدید چقدر شبهایش تاریک است و روزهایش هم تاریک
دیدید چند کودک روزانه می میرند
چند کودک یتیم می شوند و مادری جگرش از مرگ پاره تنش آتش می گیرد
فکر نکنم دیده باشید، چون اگر دیده بودید دست دشمن آنان را نمی فشردید
و چراغ سبرتان آنها را چنین گستاخ نمی کرد
آسوده باشید سران عرب، حسنی مبارک و ملک عبدا...
شما به کارتان مشغول باشید خدای کودکان غزه نخفته است.
آه از حصار تلخ...
شهری به رنگ زیتون
در زیر چکمه های سیاه یهود
رنگ باخته است.
امروز شهر به خاکستری بدل شده است
دیگر صدای خنده های کودکانه نیست
اینجا، هر روز مادری عزادار می شود
و طعم حصار تلخ در کامشان روزانه نو می شود
آری در این زمان لبخند کودک زیتون گناه است
آه از حصار تلخ
آه از رجال پست، آه از همه ارگان در جهان
اینها که آدمند، همتای مردمان شهرتان
پیر و جوان و کودک و مرد، مثل تمام مردمان این زمان
آه از حصار تلخ...
نفرین به پادشاه شهر فرنگ زمان ما
نفرین به سرزمین اجانب که ظالمند
نفرین به هر چه سازمان حقوق جهانی است
آه از حصار تلخ که در بند کشیده است
یک شهر بی دفاع، که هر روز طعم مرگ
آرامش از نگاه ساکن آنها ربوده است
شهری به روشنایی یک شمع کوچک و
ظلمی به انتهای دلهای عاشقان
فرزند شهر سبز، هر روز در عذاب سخت
روزش چو شب همیشه تار گشته است
افسوس از جهان کنونی پر از دروغ
آنجا که کودکی به جرم نفس، در حصار شده است
افسوس از جهان کنونی پر از دروغ
آه از حصار تلخ ....