تبليغاتX
جهت اطلاع
 

و گاه اتفاقی می میریم

بی آنکه خبر داده باشیم

بی آنکه کسی بداند، خواهیم مُرد

و همه بعد آن خواهند گفت:

آخی، حیف شد، چه نازنین بود که مُرد.

فقط این افسوس

چو یک لحظه خوش در گذر است

بعد آن هم هیچکس ته یادش نخواهد بود

ای بابا اونی که مُرد

پدرم بود، مادرم، برادرم یا که خواهرم

و یا دوستم بود

بعد از آن روز، روزگار می چرخد

زمانه می رقصد و ما فراموش می کنیم که کسی مُرد.

و گاه هم خیلی اتفاقی می میریم

بی آنکه خبر داده باشیم...

به یاد خسرو شکیبایی، که مرگش دیروز غافلگیرم کرد و غمگین شدم. و این شعر را امروز برای این عزیز گفتم.

روحش شاد.

+ نوشته شده در 87/04/29ساعت 17:54 توسط سید مهدی میرودودی |

كفشهايم را درآوردم

چشهمايم را بستم

دستهايم را رها كردم

پا برهنه، رها شدم

به دريا رسيدم

استاد گفته بود كه اگر پاك باشي از آن مي گذري

پاگذاشتم بر لب دريا

فرو رفتم تا انتها ، به جلبكها رسيدم

چشمهايم را باز كردم

آب را ديدم و، سياهي را

دريافتم كه پاك نيستم

چشمهايم را بستم

نفسم درنيومد

احساس خستگي امانم نداد

خوابيدم ...

+ نوشته شده در 87/04/16ساعت 20:17 توسط سید مهدی میرودودی |